![]() |
![]() |
|
| داستان غم انگیز این عشق.... |
|
بگذشت مه روزه، عيد آمد و عيد آمد بگذشت شب هجران معشوق پديد آمد آن صبح چو صادق شد، عذراي تو وامق شد معشوق توعاشق شد، شيخ تو مريد آمد شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد شد سنگ و گهر آمد، شد قفل و کليد آمد جان ازتن آلوده هم پاک به پاکي رفت هرچند چو خورشيدي بر پاک و پليد آمد از لذت جام تو دل مانده به دام تو جان نيز چو واقف شد او نيز دويد آمد بس توبه ی شايسته بر سنگ تو بشکسته بس زاهد و بس عابد کو خرقه دريد آمد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:55 توسط بنیامین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:14 توسط بنیامین |
|
![]() از اینکه به من سر میزنین ممنون فقط نظر یادتون نره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:9 توسط بنیامین |
|
|
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 21:28 توسط بنیامین |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 21:17 توسط بنیامین |
|
|
نظر بدید لااقل دلم خوش باشه که بازدید کننده دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 21:5 توسط بنیامین |
|
|
آغاز
در دل من جوانه کوچکی پژمرد
پیش از آنکه متولد شویم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:39 توسط بنیامین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 18:24 توسط بنیامین |
|
|
دور و برت، پر از نگاههای پر امید، پر از زندگی، پر از هیاهو...! دلت می خواد مثل این نگاهها باشی...! با این نگاهها به تک تک ناامیدی هات بخندی و بی تفاوت باشی! بی تفاوت...!
کاری از دستت برنمیاد، به جنون میرسی، مرز جنون هم کفاف نمیده!... من از این همه کش و قوس هایی که تو زندگی برام میاد خسته ام، دیگه حوصلهء هیچ کدام از این فکر و خیالام را ندارم، فکر می کنم به آخرش رسیدم به آخره حقیقت خودم...! من نمی دانم آخر این زندگی به کجا می رسه که ما اینقدر آن را به فکر و خیال، امیدهای واهی می گذرونیم...، هیچ و پوچ!!! من نمی دانم وقتی من اینها را می دانم، چرا باز هم اینقدر فکر و خیال مزاحم اذیتم میکنه؟ از همه کس و همه چیز می ترسم! از خودم هم می ترسم! از خودم که الان که دارم می نویسم، حتی انگشتهام هم با من یاری نمی کنند، از تاریکی پشت این پنجره! از امروز، از فردا، از دنیا می ترسم! من از این دنیای غول آسای عجیب و بیریخت می ترسم! از دونه دونهء کلمه هایی که اینجا مینویسم می ترسم! خدایا من از همه چی میترسم! آنقدر نا آروم و خسته هستم که اصلا قدرت فکر کردن ندارم! تو سرم خالیه خالیه! حالم اصلا خوش نیست، من امشب به عمق تنهایی و بی کسی خودم خیلی بیشتر از همیشه نزدیک هستم! دلم میخواد تا ابد بخوابم، تا خود خود آن دنیا! دلم میخواد یک خواب سفید ببینم؛ پر از گل های یاس، پر از مارگریت های سفید و کوچولو، پر از صدا، پر از بودن، پر از نفس کشیدن، پر از با هم بودن، پر از با هم قدم زدن، پر از اسب، پر از آبشار های بزرگ همیشه جاری، پر از حضور، فقط پر از بودن، بودن و بودن و بودن تا بی نهایت بودن...!!! عحب دنیای خنده دار و مضحکیه؛ دنیای شک و تنهایی! دلم می خواد این دو تا را بکشم! عمق آن لحظه های کلافگی و راه به جایی نبردن را...! یعنی کسی می تواند دلتنگی را بکشد؟ ای کاش قدرتش را داشتم! ای کاش می توانستم... دلت میخواد حرف بزنی٫ دردی خودت را بلند بلند برای میلیون میلیون گوشهایی که دور و برت هستند مثل شعرهای سهراب روان و سالم بخوانی و با لحن زیبا، تاثیر درد و شکنجه را زنده تر کنی! ولی... تو یک نقطه ای از دنیا توی حرفهای خودت گم میشی، تو اضطراب و نگرانی٫ تو دودلی و بی اعتمادی نسبت به پاکی این گوشها گم میشی و بر میگردی به همان جایی که همیشه باید بر گردی، یعنی به درون تا بینهایت٫ بینهایت خودت! خودی که تا آخر آخر دنیای تو٫ توی همهء بودن ها و نبودن هات شریک بی غم و بی چون و چرای تو است! تو زندگی زخمهایی وجود دارند که مثل خوره روح آدم را میخورند! این حرف صادق هدایت است، فلسفهء جالبی داره این کلام کوتاه ولی بی پایان هدایت...! تازگی ها فقط آثار هدایت را می خوانم! حس می کنم آرامم می کند، هدایت درد مشترک من را میفهمد، دیده و شاید هم مشابه اش را درک کرده...! کاش هدایت ها، سهراب ها، فروغ ها و خیلی های دیگه از خوبای دنیا، درد زندگی را، درد تک تک این آدم های کوچولو را مثل شعر و قصه تو یک فرمول خلاصه میکردند و آدم ها میتوانستند به دنبال این فرمول قصهء غصه هاشون را بنویسند و یا بگویند... دیگه تمام امیدم را از دست دادم، همه چیز پاک شد؛ تمام آرزوهام، تمام نیتهایی که کرده بودم، تمام سادگیهام، تمام من، تمام وجودم پاک شده، حالم خیلی بد است، خیلی بدتر از آن بد همیشگی! اول این سال خورد شدم و شکستن واقعیه خودم را حس کردم! بهم ثابت شد که امید ما آدمها تنها چیزی است که خیلی بی پایه و اساس است! فکر میکنم با گذشت روزها به پایان سردرگمی هام نزدیک شدم و یک قدم بیشتر با خط پایان فاصله ندارم، هیچوقت دلم نمی خواد بنویسم به آخر خط رسیدم، ولی انگار همیشه وقتی آدم از چیزی بدش میاد زودتر به سراغش میاد ! منی که اینقدر ساده با صداقت، ستون زندگی خیالی خودم را با آرزو محکم میکردم به اینجا رسیدم، به این آخر خط کذایی!!! حیف که نمی توانم این دنیا را عوض کنم! حیف که نمی توانم قلبها و افکار آدمهای این دنیا را عوض کنم! حیف که یاد نگرفتم خودخواه باشم! حیف که یاد نگرفتم دودل و نا مطمئن باشم! حیف که یاد نگرفتم فراموش کنم که عزیزترینهای زندگیم ممکنه تو کمتر از یک ثانیه برای بینهایت ثانیه از من دور بشوند و تنهایم بذارند و برای همیشه بودنمون فقط و فقط آرزو باشد! حیف که یاد نگرفتم پیش داوری بکنم! حیف که یاد نگرفتم از کسی متنفر باشم! حیف که یاد نگرفتم عزیزترن های زندگیم را به من پشت کردند را فراموش کنم و از آنها به بدی یاد کنم! حیف که یاد نگرفتم اگه یک بار عاشق شدم، اگه عشقم گذاشت و رفت، دوباره عاشق کس دیگه ای بشوم! ... خالی شدم از تمام امیدهای زیبایی که سازندهء زندگیم بودند، سبب ادامهء زندگیم بودند! از حالا به بعد قدم به قدم، پیش به سوی آخر هیچ و نیستی، میروم تا انتهای این وجود خالی، که فهمیدن خلوتش مثل ترجمهء کتابی است که هیچوقت خوانده نشد! از قصد و به عمد قدمهام را آرام بر می دارم، دلم می خواد به آخر نرسم، دلم می خواد دقیقه ها؛ قرنها باشند و بی پایان، نگذرند! آره! این دقیقه ها، نگذرند و بتوانم بمونم، بمونم تا بفهمم از زندگی چی فهمیدم؟ بمونم تا شاید کمی مزهء خوشی و شادی را بچشم، بمونم شاید معجزه ای توی زندگیم رخ بدهد، بمونم چون هنوز زوده به آخر برسم، مگه چقدر عمر کردم؟ آره! بتوانم بمونم، بمونم و بمونم و بمونم...!!! طفلک این دلم چقدر اگه و ای کاش تو خودش ذخیره کرده...! طفلی دل ساده من!!!... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 18:20 توسط بنیامین |
|
|
ای کاش
================== ای کاش تو در کنارم بودی ، تا سرت را بر روی پاهایم میگذاشتم و دست در موهایت ای کاش تو در کنارم بودی تا بر لبان سرخت بوسه ای میزدم و تو را در آغوش خودم ای کاش تو در کنارم بودی تا درد دلم را از نزدیک با چشمانت در میان میگذاشتم! کاش فاصله ای بین ما نبود تا با هم به سرزمینی میرفتیم که تنهای تنها ولی با هم کاش می توانستم آن اشکهایی که از روی عاشقی میریزی را با همین دستانم از ای کاش تو همان سایه من بودی که حتی لحظه ای نیز از من دور نبودی! ای کاش کمی از اختیار دنیا در دستانمان بود که هیچگاه نمیگذاشتیم فاصله ای بین ما ای کاش می توانستیم باز در کنار هم خاطره های شیرین بر جا بگذاریم! ای کاش قاصدکی تو را در میان خود میگرفت و به سوی من می آورد! ای کاش لحظه ها و ثانیه ها زودتر بگذرند ، و فصل ها و سالها زودتر از میان کاش سفر نبود ، کاش چیزی به اسم دوری و فاصله نبود! کاش میتوانستم از غم دوری تو اشک نریزم ، کاش می توانستم دلتنگ نشوم ، کاش کاش فردا که فرا میرسد تو را در کنار خودم ببینم ، کاش لحظه ای دیگر تو با فریاد کاش لحظه سفرت برایم یک خواب بود، کاش این دوری و فاصله برایم یک رویا بود! کاش و ای کاش ، کاش کاش کاش ، ای کاش ! تا کی بگویم کاش؟ تا کی بنویسم و بر زبان بیاورم ای کاش!!!!!!!! و ای کاش روزی فرا رسد که دیگر نگویم ای کاش، آن روز بگویم خدا را صدها مرتبه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 11:21 توسط بنیامین |
|
|
روزها و ساعتها گذشت... از اون وقتی که از زندگیم رفتی شب ها گریه میکنم روزها میخوابم از وقتی از زندگیم رفتی اگه می دونستم که بی تو نمیتونم شاد باشم اگه میدونستی بدون تو دیگه زنده بودن را نمی شناسم دیگه هیچی واسم مهم نیست چرا مهم باشند...؟ کمی مثل دیونه ها دنبالت میگردم ولی نمی تونم ببینمت زندگی چرا برای چه؟ به خیابون میرم دوستام رو صدا میزنم ولی اونا به من می گن تو رو از زندگیم حذف کنم... دیگه دکترها هم نمیتونن با قرصهاشوم من رو آروم کنن چی بهت بگم بهترینم؟ که هیچ راهی نیست ، نگاهی نیست ، ای خدا... هر چه بیشتر بگردم ، باز هم هیچکس چون تو نیست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 16:42 توسط بنیامین |
|
|
گریه می کنم ... با خودم گاه گاهی حرف می زنم.... شبها تا صبح به سقف اتاقم خیره می شوم بی تابم .... در همم .... و خسته ام از این همه آشفتگی .... سکوت می کنم سکوت |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:29 توسط بنیامین |
|
|
نگاه كن غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب مى شود
چگونه سايه سياه سركشم اسير دست مهتاب مى شود
نگاه كن تمام هستيم خراب مى شود ، شراره اى مرا به كام
مى كشد مرا به اوج مى برد مرا به دام مى كشد...
نگاه كن تمام آسمان پر از شهاب مى شود
تو آمدى از سرزمين عطرها و نورها
مرا ببر اميد دلنواز من، ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مى كشانيم
نگاه كن من از ستاره سوختم چون ماهيان سرخ رنگ ساده
دل، ستاره چين بركه هاى شب شدم...
كنون دوباره به گوش من مى رسد صداى تو...صداى بال
برفى فرشتگان...
نگاه كن كه من كجا رسيده ام، به كهكشان به بيكران به
جاودان...
مرا دگر رها مكن، مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب به راه ما،چگونه قطره قطره آب مى شود
سياهى ديدگان من به لالايى گرم تو لبالب از شراب خواب
مى شود تو ميدمى و آفتاب مى شود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 10:4 توسط بنیامین |
|
|
لبخند زدی آسمان آبی شد شبهای قشنگ مهر مهتابی شد پروانه پس از تولد زیبایت تا آخر عمر غرق زیبایی شد *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*- عشق زمانی به اوج می رسد که جدایی به اوج می رسد. چون در داشتن شکری نیست ولی در نداشتن همیشه حسرت موج می زند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:23 توسط بنیامین |
|
|
دوباره من ، دوباره تو ، دوباره
دو جاده ، جاده های فرعی ، جاده های تنها ، بی کس ، بی نفس ! دوباره یک نگاه ، یک آغوش گرم ، یک بوسه شیرین و دوباره لحظه های عاشقی… دوباره اشک ، دوباره غم و غصه ، و یک راه نفس گیر! دوباره من ، دوباره تو ، دوباره ما ، دوباره عشق ، دوباره پرواز ، پرواز به دشت شقایق دوباره من ، دوباره تو ، دوباره ما ، دوباره عشق ، دو هم نفس ، دو عاشق ، دو همدل دوباره آواز ، آواز عاشقانه دو مرغ عشق ، دو دلدار ، دو بیدار دوباره من ، دوباره تو ، دوباره داستان های دیگری از من و تو! یه تنها ، یه مجنون دوباره یک لیلی و مجنون! یه فرهاد ، یه شیرین ، دوباره یک رویای رنگین! دوباره من ، دوباره تو ، دوباره درد دل های عاشقانه ! دوباره من ، دوباره تو ، دوباره ما , دوباره حادثه ، دوباره داستان های عاشقانه ! دوباره ، باز دوباره ، دوستت دارم باز دوباره ! دوباره من ، دوباره تو ، دوباره ما ، دوباره دوست داشتن های قلبهای ما! دو عاشق ، دو موندگار ، دو صادق ، دو همسفر دوباره باز دوباره حرکت به سوی یک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 22:49 توسط بنیامین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من بنیامی متولد 5 دی 1367 هستم و دانشجوی لیسانس رشته کامپیوتر دزر سمنان هستم
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 مهر 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|