![]() |
![]() |
|
| داستان غم انگیز این عشق.... |
|
روزها و ساعتها گذشت... از اون وقتی که از زندگیم رفتی شب ها گریه میکنم روزها میخوابم از وقتی از زندگیم رفتی اگه می دونستم که بی تو نمیتونم شاد باشم اگه میدونستی بدون تو دیگه زنده بودن را نمی شناسم دیگه هیچی واسم مهم نیست چرا مهم باشند...؟ کمی مثل دیونه ها دنبالت میگردم ولی نمی تونم ببینمت زندگی چرا برای چه؟ به خیابون میرم دوستام رو صدا میزنم ولی اونا به من می گن تو رو از زندگیم حذف کنم... دیگه دکترها هم نمیتونن با قرصهاشوم من رو آروم کنن چی بهت بگم بهترینم؟ که هیچ راهی نیست ، نگاهی نیست ، ای خدا... هر چه بیشتر بگردم ، باز هم هیچکس چون تو نیست...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 16:42 توسط بنیامین |
|
|
گریه می کنم ... با خودم گاه گاهی حرف می زنم.... شبها تا صبح به سقف اتاقم خیره می شوم بی تابم .... در همم .... و خسته ام از این همه آشفتگی .... سکوت می کنم سکوت |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:29 توسط بنیامین |
|
|
نگاه كن غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب مى شود
چگونه سايه سياه سركشم اسير دست مهتاب مى شود
نگاه كن تمام هستيم خراب مى شود ، شراره اى مرا به كام
مى كشد مرا به اوج مى برد مرا به دام مى كشد...
نگاه كن تمام آسمان پر از شهاب مى شود
تو آمدى از سرزمين عطرها و نورها
مرا ببر اميد دلنواز من، ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مى كشانيم
نگاه كن من از ستاره سوختم چون ماهيان سرخ رنگ ساده
دل، ستاره چين بركه هاى شب شدم...
كنون دوباره به گوش من مى رسد صداى تو...صداى بال
برفى فرشتگان...
نگاه كن كه من كجا رسيده ام، به كهكشان به بيكران به
جاودان...
مرا دگر رها مكن، مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب به راه ما،چگونه قطره قطره آب مى شود
سياهى ديدگان من به لالايى گرم تو لبالب از شراب خواب
مى شود تو ميدمى و آفتاب مى شود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 10:4 توسط بنیامین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
من بنیامی متولد 5 دی 1367 هستم و دانشجوی لیسانس رشته کامپیوتر دزر سمنان هستم
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 مهر 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 بهمن 1385 دی 1385 آبان 1385 شهریور 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|